قهرمان ميرزا عين السلطنه
مقدمه 11
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
سانسور است حتى زبان . پس بهتر قطع آن است . » ( ص 7744 ) درين زمينه چند جاى ديگر مىنويسد : - « اخبار تلگرافى رويتر . . . از سفارت انگليس گرفته تا مطبعه سانسور مىشود . . . همهء اينها باز در تحت ادارهء نظميه سانسور مىشود . » . . . گاهى هم اخبار غيرقابل انكار مدتها درج نمىشود . مثل اينكه طلوع بچه سقا و فرار امان اللّه خان كه تمام مردم مىدانستند تا دو ماه در جرايد سانسور بود . . . » ( ص 7710 ) دامنهء سانسور به بىخبر نگاه داشتن مردم كشيده بود . عين السلطنه كه تابستانها را در همدان مىگذرانيد توانسته بود از اغتشاشات كردستان مطلع شود . نوشته است « سمت مريوان كردستان اغتشاش دارد . . . تبريز هم مىگويند انقلابى هست ليكن همهء اينها مخفى است و ابدا نمىگذارند خبر به شهرها برسد مبادا اغتشاش كلى شود . » ( ص 7717 ) درين زمينه از همه بامزهتر نكتهاى است كه دربارهء ترس ميرزا باقر خان كاظمى ( مهذب الدوله ) وزير طرق مىنويسد . كاظمى داماد عين السلطنه است ولى جرأت نداشته است كه با پدرزن خويش از مباحث روز و سياست سخنى به ميان آورد . عين السلطنه مىنويسد : « من هيچ از سياست ، وضعيت مملكت از او نپرسيدم . زيرا يك آدمى است كه در پستو هم ميل ندارد ازين مقوله حرف بزند . » ( ص 7719 ) و بطور كلى دربارهء عموم نوشته است : « مردم بطورى مرعوب شدهاند كه اگر زنشان را ببرند يك كلمه حرف نخواهند زد . دو چيز را بلديه مباح كرده كه مردم مشغول آن هستند يكى زن ، يكى مسكر . » ( ص 7684 ) باز در همين زمينهها آورده است : « بارى همه چيز سانسور است . هيچكس قادر نيست وقايع را [ در ] مجلسى بگويد چه رسد در جرايد درج شود . از هيچ واقعهء سوئى ، انقلابى ، اغتشاشى ، پلتيكى مردم مسبوق نمىشوند مگر خود دولت انتشار بدهد . من هم كه در بالاخانهء كوريجان چيز مىنويسم باز تقيه مىكنم و حقيقت را نمىتوانم عريان به نظر قارئين برسانم . » ( ص 7697 ) در آن دوره تفتيش عقايد و مراقبت در رفتار عموم دامنه مىگيرد به حدّى كه هركس ديگرى را مفتش مىدانست . در سال 1316 روزى مؤلف هنگام بيرون آمدن از حمام با آژانى مصادف مىشود كه به حمام وارد شده بود و اين موقعى بود كه دكتر سعيد كردستانى توسط نظميه حبس شده بود و عين السلطنه با سلمانى خود ذكر خيرى از كردستانى كرده بود . عين السلطنه مىنويسد : « من حتم كردم استاد سلمانى مرا لو داده و آژان براى دستگيرى من آمده . آژان ساكت [ بود ] اما خيرهخيره به من نگاه مىكرد . . . .